باد
باد
به نوازش گیسوان من بیا
و فریاد مرا با خود ببر
بی وفا یان را به تو سپرده ام
آنان که در دل خود سنگ رو یانده بودند
و تنهایی را به من آموختند
و آنان که خود از سنگ بودند
و آتش را در دل من بر افروختند
خواب بارون
دیشب خواب چشماتو دیدم
خواب نگاه پر معنا تو
دیدم
توی بارون قدم به قدم
منو تو کنار هم
در ادامه....
ادامه مطلب...
انتظار
باز هم شب آماده
شب لباس سیاهه خود را به تن کرده
سیاه تر از همیشه
همه خوابند
در ادامه بخوانید ....
ادامه مطلب...
دیگه این غوزك پام یاری رفتن نداره
لبای خشكیدم حرفی واسه گفتن نداره
چشمای همیشه گریون آخه شستن نداره
تن خستم دیگه جایی واسه خفتن نداره
دیگه این غوزك پام یاری رفتن نداره
لبای خشكیدم حرفی واسه گفتن نداره
می خوام از دست تو از پنجره فریاد بكشم
طعم بی تو بودن رو از لب سردت بچشم
من یه عمریست كه اسیرم زیر زنجیر غمت
دست و پا غرق به خون شد دیگه بسه دیدنت
آن سبزی, آرام (برای ماندانا)
ساده و زیبادوست داشتنی،
آن سبزی, آرام
پاک و ماندنی
که در برگ نطفه می بندد.
آرامشی،
که بر حرکت, زیرکسار, غم می خندد.
برای دیدن کامل این شعر زیبا از یدالله کریمی به ادامه بروید...
ادامه مطلب...
هواداران وبلاگم کم شده.دلم گرفته.وقتی هم میبینم که شما ها نیستید که با نظرات با احساستون به این وبلاگ حقیر طراوت ببخشین خب منم دیگه انگیزه ای برای نوشتن ندارم.آمار بازدید ها کم شده و نظرات هم خیلی کم.اینجوری این وبلاگ زیاد دوام نمیاره.
گاه که نوجوانی بیش نبودم
من به آسمان قدم گذاشته ام
و در هیاهوی باد به دنبال ستاره گشته ام
من را حقیر نشمار
من پیراهن ها پاره کرده ام
من در دریای پر تلاطم مروارید پیدا کرده ام
من در صحرای بی آب و علف آبادی پیدا کرده ام
من در وجود تو عشق را پیدا کرده ام
من نوجوانی بیش نیستم اما
در خود پختگی را پیدا کرده ام
مرا ضعیف نشمار
مرا حقیر نشمار
مرا کوچک مکن
من همانم که تو را پیدا کرده ام
از عاشق ها یک خورده دلگیر شده
عشقه دیگه ، فقط تو هیچ قابی نیست
شبیه این عشق های قلابی نیست
من عشق را به شکل قلب نمی بینم.
من عشق را در سفره ی خالی پدری می بینم.
من عشق را در دستان کثیف چوپانی می بینم.
و عشق همیشه گمشده است.
هیچ کس عشق واقعی را نمی بیند.
آنقدر که دیگر نمی توانم همه رو به قلم بیارم.
آن هایی رو که دوست دارم هم سریع فراموش می کنم.
نمی دانم چی شده؟
شاید فضای باز و امکانات زیاد اینجا مرا از خود واداشته و نمی گذارد که خود را سرگرم احساساتم کنم.
شاید هم این بهتر است.
شاید دیگر دلم نمی خواهد گریه کند و قلم دیگر برایم نمی رقصد.
شاید..
همه چیز برام داشت بد می شد.
داشتم خیلی تنها می شدم.
خیلی ترسیده بودم.
احساس می کردم از همه طرد شده ام.
اما...
همه ی این ها خیالات بود.
و به یاد آورم امروز را
که به هنگام خداحافظی چه کردیم.
آری..
من تنها نیستم.
دوستانی بهتر از آب روان...
دیگه آروم نمیگیرم...
دلم از کسی گرفته،
که میخوام براش بمیرم

دلم شکسته است
دیگر نای گریه ندارم
دیگر توانی برایم نمانده
تنها این لحظات است که مرا
کمی آرام می کند
و می گذارد که گریه کنم
دیگر نمی دانم
برای چه عاشقم برای که عاشقم
انگار
دوست دارم که عاشق باشم و
عاشق بمانم
غربت سخت نیست
تنها بودن سخت است
که غرق طوفان تو ام
شب غرق زیبایی میشه
وقتی نگاهت می کنم

تو نسیتی که ببینی
تو نیستی که ببینی
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
هنوز پنجره باز است
فریدون مشیری
::: در ادامه بخوانید ::::
ادامه مطلب...
فریاد و دیگر هیچ
فریادی و دیگر هیچ .
چرا که امید آنچنان توانا نیست
که پا سر یاس بتواند نهاد.
***
::: در ادامه بخوانید :::
ادامه مطلب...

با همین دل و چشمهایم ، همیشه
با همین چشم ، همین دل
دلم دید و چشمم می گوید
آن قدر که زیبایی رنگارنگ است ،هیچ چیز نیست
زیرا همه چیز زیباست ،زیباست ،زیباست
و هیچ چیز همه چیز نیست
( اخوان ثالث )
:::: در ادامه بخوانید :::::
ادامه مطلب...



