زندگی را میفهمم. مشکلات را می فهمم. غم را می فهمم. غربت را .... . نمیدانم. از این نام بدم می آید. ترجیح می دهم "دوری" بگویم. اگر غربتی است آن هم در درون آدم هاست. آن هایی که با همدیگر غریبه گی می کنند. دچار دگرگونی شده ام. درک رفتار جامعه مرا پخته می کند و مشکلات را یادم می دهد. و می دانم اگر لحظه ای احساس ترس کنم و دست به فرار از مشکلات بزنم ، همچون خوره ای به دنبالم می آیند. پس باید ایستاد. ایستادگی کرد و آموخت که چطور می شود آن ها را از میان برداشت. از شعار متنفرم. تنفر خواصی را می گویم که هر گاه نصیحتی بی مفهوم را می شنوم حس می کنم. درک کلماتم برایم دشوار شده است. گویی کلمات خودشان قطار می شوند و از ذهنم عبور می کنند و من آن ها را به زبان می آورم تا ببینم مفهومشان چیست. درک ، درک.همه چیز در درک کردن خلاصه می شود. درک یک نگاه ، درک یک کلام ، درک یک حس غریب ، درک یک دوست ، درک یک عشق ، درک یک خشم...

درک باید کرد...