حال همه ما خوب است اما تو باور نکن ! ♥

 

 

شعر : سیدعلی صالحی

دکلمه : خسرو شکیبایی

 

دکلمه زیبای خسرو شكيبايي حال همه ما خوب است اما تو باور نکن !

 

سلام!
حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گويند
با اين همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه اين دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!

 

برای دیدن کامل این شعر زیبا به ادامه مطلب بروید.........

ادامه نوشته

شعری زیبا از نگین وصعی

باد

باد
به نوازش گیسوان من بیا
و فریاد مرا با خود ببر
بی‌ وفا یان را به تو سپرده ام
آنان که در دل خود سنگ رو یانده بودند
و تنهایی را به من آموختند
و آنان که خود از سنگ بودند
و آتش را در دل من بر افروختند
 

شعری دیگر و فوق العاده از نگین وضعی

 خواب بارون

دیشب خواب چشماتو دیدم
خواب نگاه پر معنا تو
دیدم
توی بارون قدم به قدم
منو تو کنار هم


در ادامه....

ادامه نوشته

شعری زیبا از نگین وضعی

 انتظار

باز هم شب آماده
شب لباس سیاهه خود را به تن کرده
سیاه تر از همیشه
همه خوابند


در ادامه بخوانید ....

ادامه نوشته

زنده شدم با شعری زیبا....

آن سبزی, آرام (برای ماندانا)

ساده و زیبا
دوست داشتنی،
آن سبزی, آرام
پاک و ماندنی
که در برگ نطفه می بندد.
آرامشی،

که بر حرکت, زیرکسار, غم می خندد.


برای دیدن کامل این شعر زیبا از یدالله کریمی به ادامه بروید...

 
ادامه نوشته

شعری از سعید توللی

مثل دریا

مثل آبی ، مثل دریا
مثل اون پرنده ای که
پر زده تو دل ابرا
مثل چشمه تو زلالی؛
مثل شبنم روی گلها
برای صحرای تشنه
تو مثال آب و بادی

:::: در ادامه بخوانید ::::

ادامه نوشته

شعری از محمد.ر

تو پاکی

ای مظهر طراوت،
اسطوره صداقت،
تو پاکی، بی گناهی، بی ریایی.
با پرچم لطافت،


:::: در ادامه بخوانید :::::

ادامه نوشته

شاهین سجادی

رحمانی مقصر است

بختت گم شده است
در سیاهی
در سیاهی زیر چشم پسران همسایه
***


.::: در ادامه بخوانید :::.

ادامه نوشته

شعری از مهدی آذری

فرزند ایران

سکوت از من چه می خواهی که من از نسل طوفانم
سرشت بابکی دارم ، اهورای دلیرانم
مزن این گونه بر زخمم درفش بی علاجی را
علاج درد بی درمان خود را خوب می دانم
اگر کردم ، اگر ترکم ، بلوچ و ترکمن یا لر


.:: در ادامه بخوانید ::.

ادامه نوشته

شعری از صالح وحدت

آدم سنگی

سنگم
سنگی خموش در گذر رود زندگی
بس خورده تازیانه ی موج شتابکار
سنگم ،
سنگی صبور و سرد


.:: در ادامه بخوانید ::.

ادامه نوشته

شعری از قاسم حسن نژاد

ماهی كوچك

مدتها بودكه رود شعر خشك شده بود
نه پرنده را می دیدم نه دریا را
دلم هوای باران را داشت
و خشكسا لی مصیبت لاعلا جی بود
امروزقطره ای از ابر خشك فرو ریخت
نا گهان ماهی كوچكی در آن دیدم
كا ملا به شكل شعر بود


سهراب مژده

سياهه ای بر سنگ قبر سهراب مژده

خطاب به رهگذر!


مرده منگار مرا بی خبر، کاندر سفرم!

چند صباحی دگر اندر ره تو در گذرم!


گونه هايت شوی کنون از اشک غم

چهره بگشايا به رويم، خنــد، خنــد!

ورنه برخيــزم از اين خاک مهــان

رقص جادويی کنـم در هـر مکان!

  

رهی معیری

برق نگاه

بروی سیل گشادیم راه خانه خویش
به دست برق سپردیم آشیانه خویش
مرا چه حد که زنم بوسه آستین ترا
همین قدر تو مرانم ز آستانه خویش
 به جز تو کز نگهی سوختی دل ما را
به دست خویش که آتش زند به خانه خویش
مخوان حدیث رهایی که الفتی است مرا
به ناله سحر و گریه شبانه خویش
ز رشک تا که هلاکم کند به دامن غیر
چو گل نهد سرو کاستی کند بهانه خویش
رهی به ناله دهی چند دردسر ما را ؟
بمیر از غم . کوتاه کن فسانه خویش


 

شعری از پیوند باور

غروب عشق

قطره قطره های بارون میریزه بر سرو رومون
دل آسمون گرفته واسه غربت چشامون
دست تو سرده تو دستم دیگه از زندگی خستم


.:: در ادامه بخوانید ::.

ادامه نوشته

شعری از محمد.ر

شوکران

باری کز غمت چو شمع مذاب میجوشم،
یک قطره از غمت را به عالم نفروشم،

مرا در پیله تنهایی بافتی باتار و پود غم و حسرت،
ولی میپرستم من غمت را چه رسد زان خروشم،


.:: در ادامه بخوانید ::.

ادامه نوشته

علی اکبر ثابتیان

باران

آسمان نیز ز سکوت دل من گرفته امشب، چه کنم؟
کاش بگرید
کاش بگرید تا از گریه او زمین تشنه نیز سیراب شود.

باران... باران... باران


.:: در ادامه بخوانید ::.

ادامه نوشته

حامد داراب

طرح اولین (تیراژه)

موسیقی ام را که گوش بدهی
سنتی ست که ولگرد میمیرد
خود را دریغ میخورم
به میتوان بی خود بودن همیشه
به نمیتوان
خود بودن هر روز

فرخ تمیمی

سرود باران

من شیفته ی سرود بارانم ،
 این نغمه ی جانفریب دریا راز .


.:: در ادامه بخوانید ::.

ادامه نوشته

شعری از امیر تیکنی

نیمه شب بزرگ

 دست به گیسوی شب بردم
ترسید
هراسان خودش را پس کشید
گفتم نترس دختر !
من آفتاب نیستم
سایه ای جامانده از عصرم
کودکان پاپتی هم رهایم کرده اند
ایجا کسی مرا راه نمی دهد درون خانه اش

 تو دیگر نرو !


.:: در ادامه بخوانید ::.

ادامه نوشته

فربود شکوهی

هوای عشق

هوای عشق تو از سر به در نمی‌آید
ترا ز سوز دل ما خبر نمی‌آید

به محرمان سرا پرده وصال بگوی
که بردباری از این بیشتر نمی‌آید


.:: در ادامه بخوانید ::.

ادامه نوشته

شعری زیبا از مهدی فاضل

مردی به زلالی باران

 آرام می آمد
خسته و بی جان
از تکاپوی روزی
در پی روزی
پیاده می آمد


.:: در ادامه بخوانید ::.

ادامه نوشته

شعری از مصطفی موسوی

من

آن کس که دلم را شناخت آن را دزدید
آن کس که ارزش اشکم را دانست آن را ریخت
آن که در نگاهم گم شد من را گم کرد
کشید نقش در دفترخاطر خود رسوای مردم کرد


.:: در ادامه مطلب بروید ::.

ادامه نوشته

فربود شکوهی

شور شادمانه

ای که زنی به تار دل زخمه عاشقانه‌ای
باز مرا ز خود بری با غزل و ترانه‌ای
از تو گریز می‌کنم از خود خویش دورتر
خوب نگه چو می‌کنم باز تو در میانه‌ای


.::در ادامه بخوانید::.

ادامه نوشته

شعری زیبا از دکتر محمد نوید بازرگان

پیک زمحریر


باز سپید پیر ، در جنگل بلوط ، چرخی زد و نشست

بر دوش یک درخت

آرام و کنجکاو لختی به هم نهاد پلک نخفته را

سر زیر بال برد ، در فکر یک سؤال کارام و خواب از او


دکتر محمد نوید بازرگان

.::در ادامه بخوانید::.


ادامه نوشته

از مصطفی خرادپور

داشت باران می بارید

 داشت باران می بارید و من .. زیر باران ... در خیابان... در دستم چتر ... پیر زن زیر باران ... چترم در دست پیر زن ... من زیر باران ... تنها... ماشینی با سرعت رد شد ...لباسم کثیف شد... کسی مرا به زیر چترش نبرد ... من زیر باران ... تنها ... ماشینی نگه نمی داشت ..پیاده بودم ... رفتن زیر سقف یک مغازه ... مردی خوابیده بود ... راه افتادم ... خیس بودم ... تنها ... کسی مرا به زیر چترش نبرد... رسیدن به خانه ... باران نمی بارید ... ولی صورتم خیس بودم ...آه تازه فهمیدم چقدر تنهایم ...تنها ...

آن روز  روز باران بود

آن روز ، روز باران

آن روز
 روز باران بود
 آن روز روز باد
 من
 سبزه زار

 ساحل        


برای دیدن کامل شعر به ادامه مطلب بروید....

ادامه نوشته

شعری از هدا رستمی

روز مرگی

بر صندلی ها موریانه زده زندگی نشسته ام

و حساب می کنم...

۸ ساعت خندیده ام...

۸ ساعت گریسته ام ٫

و۸ ساعت خوابیده ام !

و روی تاریخ عمر٫ امروز را خط می زنم !

شعری از عماد سمیعی

اولین نجوا:

هی!
گوش کنید الفبای آغاز را
و به خاطر بسپارید
هجای لبخند را.



برای دیدن کامل این شعر به ادامه مطلب بروید....

ادامه نوشته

چند سطر پس از باران .....

شعری زیبا از مریم اسدی



دست هی شرجی تو

 شمالی ترین دقیقه ی دیروز
روی شانه ی من قد می کشید
 و به دریا می رسید
هیچ فکر میکردی ته فنجان لب طلیی ام درییی باشد
 و هر روز کبوتری بال بسته
 



برای دیدن کامل این شعر پر معنا به ادامه مطلب بروید....

ادامه نوشته

شعری از یدالله رویایی

پایان

 شاید این لحظه لحظه آخر
 شاید این پله آخرین پله ست
شاید این تن که با من است کنون
 سایه ای باشد از تنی دیگر
میوه ای ز آفریدنی دیگر
میوه ای تلخ شاخه ای بی بر ؟
خواستم پر دهم رکاب گریز
 پشت کردم به پله پایان
تن من لیک باز با من بود
لحظه آخرم گرفت عنان
 که : کجا ؟ بسته است راه سفر
 حیرتم پر گشود و نقش هراس
بر لب آشفت طرح یک لبخند
 کرکسان گرسنه چشمانم
 طعمه از نام رفته ام جستند
 نام من سایه درختی شد
 در کویر گذشته های سراب
 چهره ام با اشاره شب گیج
روی لب بست خنده های خراب
 ایستادم تنم که با من بود
 زیر پرهای واژه رویا شد
در رگم آشیانه زد تردید
 پرسشی ز آن میانه نجوا شد
شاید این لحظه لحظه آخر ؟