یک شروع......

همه چیز از یک انشای ساده و یک شعر کوچک در یک کلاس درس ادبیات شروع شد. از آن روز 3سال می گذرد. و من همچنان قلم خود را مدیون این شعر هستم. شعری که به تنهایی آنقدر انگیزه و قدرت داشت تا مرا به نوشتن و سرودن وا دارد :

روشن دلی

 

 

 

 

چه خوب است همه چیز آب باشد،چشمه باشد

صدایی آشنا،همه چیز رود باشد

من در کشف روشنی ام

روشنی که در دل باشد

من در کشف نورم

نوری که در چشم باشد

دل من هوس تازه شدن دارد

تازگی که در قلب باشد

جوری دیگر می بینم

طوری دیگر می شنوم

من متحوُل شده ام

گویی چشم هایم شسته است

گویی دلم روشن است

مرا طوری نگاه می کنند

انگار که راه را اشتباه آمده ام!

من پر از نورم

اشتباهی در کار نیست

من پر از فانوسم

استادم می گوید :

"چشم ها را باید شست"

فکر کنم راست می گوید.


تهران - اسفند 87

 

و تو سنگ می شوی...

و وقتی که عشق تو فروکش می کند...

قلبت می شکند...

و تو سرد می شوی...

سنگ می شوی....

 
 

قسمت

قسمت ما این است که برای یک لحظه با هم بودن از هم دور باشیم

قسمت ما این است که برای یک خندیدن همیشه در گریه باشیم

قسمت ما این است که برای یک قطره باران ساکن بیابان باشیم

قسمت ما این است که برای یک آغوش هم دو خط موازی باشیم

قسمت ما این است که برای لمس خدا همسایه ی شیطان باشیم

آری...

من یافته ام که برای کشف حقایق باید دچار قسمت باشیم.

امید را حس می کنم...

امید را حس می کنم. هر چند که دور دست است. هر چند که باید فاصله ها پیمود. اما! من او را حس می کنم. یک زندگی دوباره را حس می کنم. دلتنگی ها را کنار زده ام تا با امید باشم. با امید هر جا که خواهم بروم. با امید هر حسی که دوست دارم داشته باشم. آری! من امید می خواهم. او در دور دست ها ایستاده است و انتظار مرا می کشد. راه طولانی و سخت است. اما! امید را حس می کنم...

امشب...

امشب دل من حال و هوایی دارد

امشب راحت از هر مسئله خواب صفایی دارد

می خواهم از هر چه بودم آزاد شوم

 از هر چی بدیه رها شوم

آزاد پی حقیقت بروم

میان گل و شبنم آواز شوم


کلن - اسفند 88


سخت است...

چه شیرین است. اشک های با هم بودن ، خنده های از سر دلخوشی ، در آغوش هم بودن برای فرار از تنهایی ، امید برای دیدار دوباره ، بغض های بی پایان و تو . تو می دانی که سخت است. باید ایستادگی کرد. برای رسیدن به هم باید جنگید. باید زمان سپری شود . باید غم دید . باید خون دید. باید چیز های با ارزش رو از دست داد. آری! برای دیدار دوباره باید از خود گذشت. این تنها نشان یک دیدار مجدد نیست. تو دوستش داری. چه سخت است  وقتی می دانی اگر برگردی ممکن است دردسر شوی. چه سخت است وقتی باید سکوت را بر همه چیز ترجیح دهی و یواشکی زندگی کنی. سخت است . دوری سخت است. ولی تو می دانی که برای تو همین کافیست که تو هم زیر همین آسمانی نفس می کشی که او  زندگی می کند. این است قناعت تو. گذشته از همه چیز.


هامبورگ - اسفند 88

اختفا.....

آگاه



هر ثانیه که می گذرد

هر قدمی که می رود

هر لحظه ای  سپری می شود

همه ارزش های ماست

که بی ثمر می رود

هم چنان زمین می چرخد

آدمیان در جنگ

کودکان همچنان بازی کنان

و اگر یاسمنی را دیدی که گریه می کند

تعجب مکن

آری...

همه حقایق باز شده است

دگر در خفقان اعصار کسی نیست

همه آگاه شده اند

که چه زود می گذرد


هامبورگ - اسفند 1388


شعری از اختفا

آینده


کوچه ها خالی از عشق

چراغ ها خاموش است

پرندگان خاموش شده اند

کوچه از اشک آسمان تر شده است

اینجا گوشه ای از اکنون است

در شگفتم که چه آرام شده اند

آن صدای بچه های توی کوچه

و همان دورگرد قدیمی آوازخوان

همه و همه خاموش شده است

اینجا

جایی از ادراک تهی یک نوجوان است

عشق طرد شده است

خاطره ها ز یاد رفته است

و خدا اینجا را فراموش کرده است...

نکند ز یاد ببریم گذشته ها را...

آینده این چنین است...


هامبورگ - اسفند 1388


درک باید کرد...

زندگی را میفهمم. مشکلات را می فهمم. غم را می فهمم. غربت را .... . نمیدانم. از این نام بدم می آید. ترجیح می دهم "دوری" بگویم. اگر غربتی است آن هم در درون آدم هاست. آن هایی که با همدیگر غریبه گی می کنند. دچار دگرگونی شده ام. درک رفتار جامعه مرا پخته می کند و مشکلات را یادم می دهد. و می دانم اگر لحظه ای احساس ترس کنم و دست به فرار از مشکلات بزنم ، همچون خوره ای به دنبالم می آیند. پس باید ایستاد. ایستادگی کرد و آموخت که چطور می شود آن ها را از میان برداشت. از شعار متنفرم. تنفر خواصی را می گویم که هر گاه نصیحتی بی مفهوم را می شنوم حس می کنم. درک کلماتم برایم دشوار شده است. گویی کلمات خودشان قطار می شوند و از ذهنم عبور می کنند و من آن ها را به زبان می آورم تا ببینم مفهومشان چیست. درک ، درک.همه چیز در درک کردن خلاصه می شود. درک یک نگاه ، درک یک کلام ، درک یک حس غریب ، درک یک دوست ، درک یک عشق ، درک یک خشم...

درک باید کرد...

شعری از اختفا

پرواز


پرواز چیزی است به رنگ سماوات

و به سرشاری یک شاخه گل سرخ

تا اوج ، بالا میروم

سینه سپر کرده ام

سر به فلک کشیده ام

و به داستان ستاره ها دل بسته ام

پرواز را فراموش نکنید

شاید همین پرواز ها باشد

تا درد دلتان را تازه کند

و به خود آیید و ببینید کی هستید

پرواز را ز یاد ها نبرید

شاید همین پرواز ها باشد

که یاد ها را به شما هدیه خواهند داد

و اگر  کودکی بودم

پرواز اولین راهم بود

برای دیدار خدا ، لا به لای ابرها

و اگر خدا را زود تر حس کرده بودم

اکنون پرواز تنها راهم بود


هامبورگ - دی 1388

تشکر

سلام به دوستان عزیز

دیروز تولد وبلاگ بود. دیروز روزی بود که ۱ سال از عمر اخساسات گذشت. روزی که به یادم آورد در این یک سال چه کرده ام و دچار دگرگونی شده ام. از همه ی شما که آمدید تشکر می کنم و امیدوارم هدیه کوچک مرا به رسم یادبود پذیرفته باشید. تازه فصل شکوفایی است. دوباره تر خواهم شد. دوباره زنده خواهم شد.

تولد تولد

امروز تولد وبلاگمه. هر جند که خودم هم سرماخورده ام اما می خواهیم با هم حال کنیم. خب. از همتون که دعوت منو پذیرفتین و اومدین تشکر می کنم. هدیه هاتون رو تو نظرات برام بذارین!! من هم یک هدیه دارم واسه همتون. تمام اشعار پرطرفدارم رو براتون به صورت PDF در اورده ام که لذت ببرید.

                              http://www.shereno.com/members/books/book_5289.pdf

این کتاب شامل 5 شعر  روشن دلی ، بدرود ،  باران ، غم و کار عشق  است.

                              http://www.shereno.com/members/books/book_5289.pdf

این کتاب شامل 4 شعر  غربت ، من هنوز مرد نشده ام ، صبر باید کرد و گمشده است.


نکته : قبلا هم تعدادی از اشعار در یک فایل زیپ برای دانلود در اختیار دوستان قرار داده شده بود.

تولد مبارک!

فردا تولد 1 سالگی وبلاگ هست. همه دعوتین! کوچیک و بزرگ. چه اونایی که واقعا به من و شعر و ادبیات پارسی علاقه دارند و چه کسانی که فقط می آیند. خیلی دوستتون دارم. اگر شما نبودید الان مشوقی نداشتم تا بنویسم. از همین جا از چند تا دوست عزیز که از همان ابتدا خیلی به وبلاگ بنده لطف داشتن تشکر می کنم :

1) آسمان پر ستاره شب

2)***تولد دوباره زیر باران***

3)سکوتم بی صداست معنا ندارد

4)فیامن




شعری از اختفا

خیال آزاد


درد این دل را تو درمان می کنی

این تو هستی که نجوا می کنی

مرحم دردهای من را تو پیدا می کنی

این تویی ، ساده و بی رنگ

مثل یک خواب شاپرک ، مثل یک پر نوازش

و به لطافت یک گلبرگ ، به صداقت آفتاب

به نجابت گل سرخ و به هر بوسه ی عشقی

منم سنگ سیاه زخمی تو

منم رنجور تیپاخورده ی تو

من که از هر کس جفایی دیده ام

ای نسیم هر شب تنهایی ام

ای سپید صبح هر زندگی ام

بگشای سینه دل را بر من

بگذار راه بر عبور قلبم

می دانم ، می دانم

خیالم آزاد است ، خیالم از هر چه دارم آزاد است

و به یک واژه چنان می نگرد که به یک جام تهی

سبک است مثل یک آغوش گرمی و به سادگی یک جو

و سهراب راست می گوید :

چه خيالي ، چه خيالي 

مي دانم پرده ام بي جان است



هامبورگ - دی 1388

شعری از اختفا

گلستان شهوت



در گلستان شهوت قدم می زنم

گاه صدای بلبلان بیهوشم می کند

و صدای پریانی که از پشت درختان بلوط

مرا می خوانند ، مرا می خواهند

و به راه ادامه می دهم

ادراک باغ پر شده از هوس

پر شده از شهوت

و در این باغ هیچ گاه باران نباریده است

و من چگونه سر از این باغ در آورده ام

برکه اش پر آب ، غوک ها آوازه خوان

چهره ی زن در آب پیدا ، چهره ی من گمشده است

علف ها آغشته به رنگ سرخ

گل ها هم

همه ادراک فضا ، همه آن جو گلستان

همه اشباع شده است ، همه از هوس اشباع شده است

قدمی دیگر ، کلبه ای مخروبه ، درش باز است

 من بانویی را می بینم ، پاکدامن

و به سنگینی خواب یک درخت ، و به زیبایی یک غروب

آری !

پس از باغ شهوت ، پس از هوس و عرق

من گمشده ام را یافته ام.


هامبورگ - دی 1388

1 / 10 / 88

دیگر فقط می خواهم بنویسم. کاری به وزن ندارم. می خواهم هر چه در دل دارم بروز دهم و ذره ای بر جا نگذارم. حوصله ی عجیبی دارم. نوشته هایم سطحی شده است. بار ادبی ندارد. شاید! شاید هم این اخلاق همیشگی من است که همیشه خود را پایین می بینم اما ، اما نگاهم به بالاست. به افق ها ، به آسمان هاست.. و آن گاه است که پیشرفت می کنم. و آن گاه است که می فهمم سهراب چه قدر به خدا نزدیک بود. و آن گاه است که می فهمم فروغ چه حقیقتی را می دانست. نوشته هایم را دور بریزید. من بر دامان ستاره ها چنگ زده ام و جدا نخواهم شد. نوشته هایم را بسوزانید که لکه پراکنی هایی بیش نیستند و حیف درخت که حروم نوشته های سبک بال من می شود. آری! من خود را یافته ام. کار هایم سطحی است ، تحسینم نکنید. من هنوز باید بالا بروم. باید پله ها را بالا بروم و با هر سقوط زمان از من گرفته خواهد شد. راهنما می خواهم. باید به سهراب تکیه زنم و فروغ را سرلوحه خود قرار دهم و حقیقت خود را در اشعار مشیری و اخوان بجویم. آری! من راه خود را یافته ام و با سرعت می تازم. تولدی دیگر! حمله ی واژه به فک شاعر! فتح یک قرن به دست یک شعر!

هوا بس ناجوانمردانه سرد است...

هوای سردی است.هر لحظه یاد اخوان می کنم. از کنار هر کس که میگذری جز مه که صورتش را پوشانده صدایی نمی آید و چیزی نتوان دید.

"سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است"

حتی روابط دوستان را هم تحت شعاع قرار داده است.دست های سرد.اما دل های گرم.گاه دستی به سوی کسی دراز می شود که آن هم پر از محبت است.

"وگر دست محبت سوی کس یازی
 به اکراه آورد دست از بغل بیرون
 که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
 چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟"

اما...قلب ها دل ها همه گرم است. همه صمیمانه تنگ هم نشسته ایم و زندگی را به معنای واقعی می کنیم. تنگاتنگ هم ، گاه در آغوش هم ، گاه در دستان هم و دل پر رمز و راز است.

"مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
 منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد"

سرما سرما سرما و فقط سرماست. برف برف برف.باران تگرگ و بازی آسمان با ما.عجیب است.طبیعت عجیبی است.صدای به هم خوردن فک ها را می توان هر جا شنید.


" تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است "



زمستان است...


شعری از اختفا

من هنوز مرد نشده ام


من هنوز مرد نشده ام

وقتی اشک های دوستانم مرا بی تاب می کند

من هنوز مرد نشده ام

من سختی نکشیده ام

زمانی که در رفاه بودم

دوستانم را به شدت می زدند

و من در آسایش خوشه ی انگوری را به اتمام می رساندم

و من نمی دانستم که سختی چیست

دگر ادعای مرد بودن ندارم

دگر ادعای پختگی ندارم

تجربه هایم فراوان است اما

سختی نکشیده ام

من هنوز مرد نشده ام


هامبورگ - آذر 1388

دیگر احساستم هوادار ندارد....

احساساتم دیگر پاسخی ندارد.

انقدر زیاد شده است که میل به نوشتن ندارم.

اگر هم می نویسم ببیننده ای نیست تا بخواند.

و اگر هم می خواند با بی میلی می گوید : "زیبا بود".

پس می خواهم دیگر ننویسم.

می خواهم دیگر احساسات خود را به شعر تبدیل نکنم.

وقتی که مخاطبانم کم می شود پس اشکال از من است.

آری.

دیگر احساستم هوادار ندارد

شعری از اختفا

غربت

غربت

غریت

این نام عجیب و مرموز

پیدا می کند یارانش را

من برایم بی معناست

من معنی نی کنم غربت را

غربت یعنی هیچ یعنی ناکجاآباد

و مادرم اشک می ریزد

مادرم اشک می ریزد و ناراحت است

او غربت را نوشیده است

حیف!ای سرزمین من!حیف!

چه کردی با ما که هر کجا یادت می کنیم

غربت بی معناست ولی

دلتنگی پر از رمز و رازست

پر از معناست

دلتنگ تو هستم ای وطن


هامبورگ - آبان 1388

شعری از اختفا

حاکم


باران نم نم می آید

و چقدر آرام و دلنشین

چقدر با وقارند قطرات باران

اینجا طور دیگری است

اینجا باران سلطان آسمان هاست

اینجا باد بر سر در هر خانه هک شده است

و گاه و بی گاه به کلبه ی مخروبه ی من سر می زند

دگر آفتابی نیست تا مرا یاد فروغ اندازد

دگر آب روانی نیست تا سهراب را در خاطره ام زنده کند

و تنها باران است که می ماند

دلتنگ شده ام

ابر ها مرا می بینند

می بینند که من گریه می کنم

و مرا دلداری می دهند

اما من از درون ایستاده ام

باید صبر کرد

روزی به هم خواهیم رسید!



هامبورگ - آبان 1388

بعد از چند تا شعر سطحی یه کار قوی که خیلی به خودم چسبید!!!!!!

پیراهن ها پاره کرده ام


گاه که نوجوانی بیش نبودم

من به آسمان قدم گذاشته ام 

و در هیاهوی باد به دنبال ستاره گشته ام

من را حقیر نشمار

من پیراهن ها پاره کرده ام

من در دریای پر تلاطم مروارید پیدا کرده ام

من در صحرای بی آب و علف آبادی پیدا کرده ام

من در وجود تو عشق را پیدا کرده ام

من نوجوانی بیش نیستم اما

در خود پختگی  را پیدا کرده ام

مرا ضعیف نشمار

مرا حقیر نشمار

مرا کوچک مکن

من همانم که تو را پیدا کرده ام

عشق..

من عشق را  به رنگ سرخ نمی بینم.

من عشق را به شکل قلب نمی بینم.

من عشق را در سفره ی خالی پدری می بینم.

من عشق را در دستان کثیف چوپانی می بینم.

و عشق همیشه گمشده است.

هیچ کس عشق واقعی را نمی بیند.


شاید..

ترشحات احساسی من فراوان شده.

آنقدر که دیگر نمی توانم همه رو به قلم بیارم.

آن هایی رو که دوست دارم هم سریع فراموش می کنم.

نمی دانم چی شده؟

شاید فضای باز و امکانات زیاد اینجا مرا از خود واداشته و نمی گذارد که خود را سرگرم احساساتم کنم.

شاید هم این بهتر است.

شاید دیگر دلم نمی خواهد گریه کند و قلم دیگر برایم نمی رقصد.

شاید..

احساس تنهایی بدی داشتم....

احساس تنهایی بدی داشتم.

همه چیز برام داشت بد می شد.

داشتم خیلی تنها می شدم.

خیلی ترسیده بودم.

احساس می کردم از همه طرد شده ام.

اما...

همه ی این ها خیالات بود.

و به یاد آورم امروز را 

که به هنگام خداحافظی چه کردیم.

آری..

من تنها نیستم.

دوستانی بهتر از آب روان...

دلم شکسته...

دلم شکسته است

دلم شکسته است

دیگر نای گریه ندارم

دیگر توانی برایم نمانده

تنها این لحظات است که مرا

کمی آرام می کند

و می گذارد که گریه کنم

دیگر نمی دانم

برای چه عاشقم برای که عاشقم

انگار 

دوست دارم که عاشق باشم و 

عاشق بمانم

غربت سخت نیست

تنها بودن سخت است


عجب دورانی شده....

چند وقتی است دست به قلم نمی شوم.نمی دانم چرا.احساساتم همان است که بود.تازه بیشتر هم شده اما نمی دانم چرا دیگر میل به قلم زنی ندارم. گویی برایم کاری لوس و روزمره شده بود که باید کنار گذاشته می شد.نه.شاید هم تنبلی بیش نیست.از کار زیاد و فکر های گوناگون.این جا دنیا طور دیگری است.همه چیز واقعی است.من.من مثل پیرمردها شده ام.تو هوای خنک و ناز اینجا به ایوان می روم و روی صندلی میشینم و به دور دست می نگرم و چای می نوشم.عجب دورانی شده.

ای خدا...

ای خدای مهربون دلم گرفته......


من آلمانم...

من....

آلمان...

غربت....

مهاجرت....

؟؟؟

آب ، آفتاب ، باران

من با مطالعه ی اشعار بزرگان شعر به نکته ای ظریف پی بردم. تعدادی از  شاعران یکی از اجسام طبیعت را به اصطلاح الگو قرار می دهند و دوست می دارند. بسیار کار زیبایی است چون ما در شعر به ارزش چیزها بیشتر پی می بریم. برای این که به این مسئله بیشتر پی ببریم چند نمونه را برایتان شرح می دهم:

۱ ) سهراب سپهری : او شاعری است که آب در اشعارش دارای احترام و ارزش خاصی است. مثل شعر صدای پای آب که زبانزد عام و خاص و شهره است.

صدای پای آب

اهل کاشانم 
 روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم خرده هوشی سر سوزن ذوقی
مادری دارم بهتراز برگ درخت
و ....

یا

 روشنی من گل آب

 ابری نیست
 بادی نیست
می نشینم لب حوض
گردش ماهی ها روشنی من گل آب
پاکی خوشه زیست
و...

یا

آب

آب را گل نکنیم
در فرودست انگار کفتری می خورد آب
یا که در بیشه ای دور سیره ای پر می شوید
یا در آبادی کوزه ای پر می گردد
آب را گل نکنیم
و.....

۲ ) فروغ فرخ زاد : این اسطوره ی شعر ایران آفتاب را در اشعار خود ارج نهاد و ارزش گذارده است و توجه خاصی به آفتاب دارد.

 

آفتاب می شود

نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن

و....

یا

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طویلم بودند
 به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من
و....

یا

دلم برای باغچه می سوزد

کسی به فکر گل ها نیست
کسی به فکر ماهی ها نیست
کسی نمی خواهد
باورکند که باغچه دارد می میرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود
و.....

من خود باران را در اشعارم ارج می نهم.

دیشب هوا بارانی بود.

پس از گرمای فراوان آسمان همه را شگفت زده کرد و در تابستان باران بارید.