من با مطالعه ی اشعار بزرگان شعر به نکته ای ظریف پی بردم. تعدادی از شاعران یکی از اجسام طبیعت را به اصطلاح الگو قرار می دهند و دوست می دارند. بسیار کار زیبایی است چون ما در شعر به ارزش چیزها بیشتر پی می بریم. برای این که به این مسئله بیشتر پی ببریم چند نمونه را برایتان شرح می دهم:
۱ ) سهراب سپهری : او شاعری است که آب در اشعارش دارای احترام و ارزش خاصی است. مثل شعر صدای پای آب که زبانزد عام و خاص و شهره است.
صدای پای آب
اهل کاشانم
روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم خرده هوشی سر سوزن ذوقی
مادری دارم بهتراز برگ درخت
و ....
یا
روشنی من گل آب
ابری نیست
بادی نیست
می نشینم لب حوض
گردش ماهی ها روشنی من گل آب
پاکی خوشه زیست
و...
یا
آب
آب را گل نکنیم
در فرودست انگار کفتری می خورد آب
یا که در بیشه ای دور سیره ای پر می شوید
یا در آبادی کوزه ای پر می گردد
آب را گل نکنیم
و.....
۲ ) فروغ فرخ زاد : این اسطوره ی شعر ایران آفتاب را در اشعار خود ارج نهاد و ارزش گذارده است و توجه خاصی به آفتاب دارد.
آفتاب می شود
نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
و....
یا
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طویلم بودند
به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من
و....
یا
دلم برای باغچه می سوزد
کسی به فکر گل ها نیست
کسی به فکر ماهی ها نیست
کسی نمی خواهد
باورکند که باغچه دارد می میرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود
و.....
من خود باران را در اشعارم ارج می نهم.
دیشب هوا بارانی بود.
پس از گرمای فراوان آسمان همه را شگفت زده کرد و در تابستان باران بارید.
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور ۱۳۸۸ ساعت 10:53 توسط سالار توکلی
|