از مصطفی خرادپور
داشت باران می بارید
داشت باران می بارید و من .. زیر باران ... در خیابان... در دستم چتر ... پیر زن زیر باران ... چترم در دست پیر زن ... من زیر باران ... تنها... ماشینی با سرعت رد شد ...لباسم کثیف شد... کسی مرا به زیر چترش نبرد ... من زیر باران ... تنها ... ماشینی نگه نمی داشت ..پیاده بودم ... رفتن زیر سقف یک مغازه ... مردی خوابیده بود ... راه افتادم ... خیس بودم ... تنها ... کسی مرا به زیر چترش نبرد... رسیدن به خانه ... باران نمی بارید ... ولی صورتم خیس بودم ...آه تازه فهمیدم چقدر تنهایم ...تنها ...
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد ۱۳۸۸ ساعت 12:41 توسط سالار توکلی
|
من سالار توکلی هستم.متولد سال 1374 خورشیدی در منطقه ظفر تهران به دنیا آمدم که الان در شهر هامبورگ سکونت دارم.عاشق این هستم که دل نوشته های خود را به شعر تبدیل کنم و احساس خودم را بیان کنم تا بعدها تبدیل به بغضی نشوند که نشود آن ها را از بین برد.در ضمن لقب شاعری من ساراز هستش. سازم گیتار است و به ورزش هم علاقه دارم.سعی میکنم تا با شاعران رابطه ی نزدیکی داشته باشم و رفتار نوجوانان امروز ایران را اینگونه پاسخ میدهم.آدمی احساسی هستم.اینو از دل نوشته هایم میتوان فهمید.برایم بسیار مهم است تا اشعار و دل نوشته هام درک شوند.