شعری از محمد.ر
شوکران
باری کز غمت چو شمع مذاب میجوشم،
یک قطره از غمت را به عالم نفروشم،
مرا در پیله تنهایی بافتی باتار و پود غم و حسرت،
ولی میپرستم من غمت را چه رسد زان خروشم،
آزادگی را مخلوق شرط عقل باشد،
من از هر تار گیسویت حلقه زنم بر گوشم،
میسوزم نمیکشم زبانه نمیگیرم بهانه،
همچو آتش زیر خاکستر خاموشم،
اندوهگین به کنجی در خود فرو میروم،
و آخر لهیب این اتش درونی برد از هوشم،
سفر بی تو زین دیار نتوانم هرچند،
چون تو نیستی در کنارم برای رفتن میکوشم،
زان زمان که خودم را سپردم به فراموشی،
دانم که عشوه ان شب نشود فراموشم،
مرا نوازش میدادی نرم آرامش میدادی گرم،
یادش شاد اینک دلتنگست و بیقرار تنپوشم،
چه داشت ان بیهوده بازار که رفتی از برم ای یار،
از این محفل به ان محفل خیزی و جایت سبز آغوشم،
برای خشکسالی کویر سینه ام،
همچو آسمان از دیده ام آب میدوشم،
کمرم شکست زانوانم تا شد،
زان روزی که غمت خیمه زد بر دوشم،
جام شوکران را لا جوعه بلعیدم،
چرا که زهر قهر تو را مینوشم،
من سالار توکلی هستم.متولد سال 1374 خورشیدی در منطقه ظفر تهران به دنیا آمدم که الان در شهر هامبورگ سکونت دارم.عاشق این هستم که دل نوشته های خود را به شعر تبدیل کنم و احساس خودم را بیان کنم تا بعدها تبدیل به بغضی نشوند که نشود آن ها را از بین برد.در ضمن لقب شاعری من ساراز هستش. سازم گیتار است و به ورزش هم علاقه دارم.سعی میکنم تا با شاعران رابطه ی نزدیکی داشته باشم و رفتار نوجوانان امروز ایران را اینگونه پاسخ میدهم.آدمی احساسی هستم.اینو از دل نوشته هایم میتوان فهمید.برایم بسیار مهم است تا اشعار و دل نوشته هام درک شوند.