دیگر فقط می خواهم بنویسم. کاری به وزن ندارم. می خواهم هر چه در دل دارم بروز دهم و ذره ای بر جا نگذارم. حوصله ی عجیبی دارم. نوشته هایم سطحی شده است. بار ادبی ندارد. شاید! شاید هم این اخلاق همیشگی من است که همیشه خود را پایین می بینم اما ، اما نگاهم به بالاست. به افق ها ، به آسمان هاست.. و آن گاه است که پیشرفت می کنم. و آن گاه است که می فهمم سهراب چه قدر به خدا نزدیک بود. و آن گاه است که می فهمم فروغ چه حقیقتی را می دانست. نوشته هایم را دور بریزید. من بر دامان ستاره ها چنگ زده ام و جدا نخواهم شد. نوشته هایم را بسوزانید که لکه پراکنی هایی بیش نیستند و حیف درخت که حروم نوشته های سبک بال من می شود. آری! من خود را یافته ام. کار هایم سطحی است ، تحسینم نکنید. من هنوز باید بالا بروم. باید پله ها را بالا بروم و با هر سقوط زمان از من گرفته خواهد شد. راهنما می خواهم. باید به سهراب تکیه زنم و فروغ را سرلوحه خود قرار دهم و حقیقت خود را در اشعار مشیری و اخوان بجویم. آری! من راه خود را یافته ام و با سرعت می تازم. تولدی دیگر! حمله ی واژه به فک شاعر! فتح یک قرن به دست یک شعر!