همه چیز از یک انشای ساده و یک شعر کوچک در یک کلاس درس ادبیات شروع شد. از آن روز 3سال می گذرد. و من همچنان قلم خود را مدیون این شعر هستم. شعری که به تنهایی آنقدر انگیزه و قدرت داشت تا مرا به نوشتن و سرودن وا دارد :

روشن دلی

 

 

 

 

چه خوب است همه چیز آب باشد،چشمه باشد

صدایی آشنا،همه چیز رود باشد

من در کشف روشنی ام

روشنی که در دل باشد

من در کشف نورم

نوری که در چشم باشد

دل من هوس تازه شدن دارد

تازگی که در قلب باشد

جوری دیگر می بینم

طوری دیگر می شنوم

من متحوُل شده ام

گویی چشم هایم شسته است

گویی دلم روشن است

مرا طوری نگاه می کنند

انگار که راه را اشتباه آمده ام!

من پر از نورم

اشتباهی در کار نیست

من پر از فانوسم

استادم می گوید :

"چشم ها را باید شست"

فکر کنم راست می گوید.


تهران - اسفند 87